![]() |
![]() |
|
| مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم/هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم |
|
امانت خدا بر زمین مانده بود. آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد قول نخستین و بیعت اولین را پیامبر گفت:ای آدمیان ای آدمیان این امانت از آن شماست. بر دوشش کشید. این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را. اما کسی به یاد نیاورد. پیامبر گفت:عشق است عشق است عشق است که بر زمین مانده است مجال اندک است و فرصت کوتاه. شتاب کنیدو گرنه نوبت عاشقی می گذرد. اما کسی به عشق نیندیشید. پیامبر گفت:آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی . امتحان است.و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است . زیستن اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت. و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بودبا لبخندی پیامبر را پاسخ گفت. زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد. آنگاه خدا گفت: به پاس لبخندکودکی جهان را ادامه می دهیم. نوشته شده توسط "عرفان نظر آهاری" آری آری شازده کوچولو راست می گفت : بخت یاربچه ها ست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/22ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
نمی دانم چرا؟
درست همان لحظه هایی که هیاهوی موحش سکوت وجودم را پر می کند تمام دنیا خاموش می شود عشق را ای کاش زبان سخن بود... آدمها با من سخن بگویید هر چه باشد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/21ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
- چرا حرف نمی زنی؟ - چی باید بگم - حوصله داری به حرفام گوش بدی -(سکوت) - این سکوت اعصابم رو داغون کرده -(سکوت) می گذارد می رود دلگیر است اما نه به اندازه ی دلگیری من از دست خودم شاید فهمیده؟ که نمی توانم ذهنم را متوجه حرفهایش کنم پاشده تلویزیون رو روشن کرده کنترل توی دستش تمام دنیا رو دور می زنه دنیا دور سرم می چرخه بزنم به تخته رنگ روت وا شده...! لاغر شوید و لاغر بمانید...! بازار سیاه بنزین... آمار کشته شده ها دختر ...نیلوفر... خسته می شود خسته می شوم چقدر حرف می زنند تسلیم جذاب ترین برنامه می شود هنوز دلخور است که چرا حرفهایش را نشنیدم و من دلم می خواهد بر سر کسی داد بزنم مادرم می گوید دلت مرده اما دلم می خواست فریاد بزند که هنوز نفس می کشد ومن گیج مانده بودم که نزاع این دو بر سر چیست؟ یا از مادرم بپرسم این دل که می گوئی کجاست؟ یا از دلم بپرسم این نفس که می گوئی کو؟ هنوز دارد تلویزیون نگاه می کند هنوز حرفهایش را نشنیده ام هنوز دلخور است مثل کتابهام نویسنده ها به طرز وحشتناکی توی قفسه ها بهم ریخته اند شاملو مولانا عطار پائولو کافکا آیامن مسخ شده ام؟ هنوز همانجا نشسته هنوز دارد تلویزیون نگاه می کند هنوز حرفهایش را نشنیده ام هنوز دلخور است و من هی با نتیجه ی داستانم ور می روم دلم می خواهد برخیزم بروم و به اندازه ی تمام حرفهای دلش گوشهایم را تقدیمش کنم... گاهی زندگی آنطورها هم که میگویند بامعنی نیست (و شاید معنی آن در بی معنی بودنش جاری است) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/04ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
کاش می توانستم وجودم را شادیهای قلبم را تکه تکه کنم و هر تکه را بر زندگیتان بخش کنم تا باورم کنید...آدمیان "خطابه ی آسان در امید" وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید امید کجاست تا خود به قرار باز آید؟ هان سنجیده باش که نومیدان را معادی مقرر نیست! معشوق درذره ذره ی جان توست که باور داشته ی و رستاخیز در چشم انداز همیشه ی تو به کار است در زیج جست و جو ایستاده ی ابدی باش تا شفر بی انجام ستارگان بر تو گذر کند که زمین از این گونه حقارت بار نمی ماند اگر آدمی به هنگام دیده ی حیرت می گشود زیستن و ولایت انسان را بر خاک بردن زیستن و معجزه کردن ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست هم ازآن دست که مرگت هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو از فاصله ی کویری میلاد و مرگت؟ معجزه کن معجزه کن که معجزه تنها دست کار توست اگر دادگر باشی که در این گستره گرگان اند مشتاق بردریدن بی دادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند و دادگری معجزه ی نهایی ست ... تو یا من آدمی یی انسانی هر که خواهد گو باش تنها آگاه از دست کار عظیم نگاه خویش تا جهان از این دست بی رنگ و غم انگیز نماند تا جهان از این دست پلشت و نفرت خیز نماند ... نه نومید مردم را معادی مقرر نیست چاووشی امید انگیز توست بی گمان که این قافله را به وطن می رساند (شاملو) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/18ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
بستنی یخی در دستانم
چکه چکه تمام لذتم آب می شود روی لباسم من تمام می شوم یا بستنی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/05/12ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/10ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
نمی دانم مهر سکوتی که بر لبانم خورده کی خواهد شکست
سکوتیکه دوباره به من زندگی داد... منعم نکنید از هاله ی که نباید باشم که من هیچگاه اسیر هیچ بایدی نبوده ام به من فرصت دهید تا پروانگی ام... به من فرصت دهید... دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/ باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/22ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
می خوام سر خودم داد بزنم
نمی تونم بنویسم آدما همه ی لحظه هامو دزدیدن همه ی دنیامو بهم ریختن... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/02/27ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
صداي گريه هاي زني مدام در گوشهايم مي پيچد
صدايي نزديك از سرزميني دور كه نامش در شناسنامه ام نيست اما زادگاه من است... حرفهايم را باور كن قصه ي شاه پريان نيست صداي گريه ي زني در شبهايم مي پيچد زني كه نمي دانم در كجاي ناكجاباد گذشته ام خفته يا در نطفه ي كدام سالهاي پسين انتظار مرا مي كشد كاش مي دانستي معناي خستگي يك زن را ... اي كاش مي دانستي كه نفسم براي هيچ در نمي آيد براي هيچ... از مادر بودن خسته شده ام ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/11ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
امروز مثل یه جوجه کز کرده بودم گوشه ی ایوون تو پهنه ی آفتاب
به دنبال چه می گشتم ؟ به دنبال خدای کودکی ام شاید با تمام بکارتش همراه با شکوفه های بادام حیاط حاجی آقا و همراه با تمام آدمهایی که آن روی سکه شان را هرگز دوست نمی داشتم و همراه با نفرتی سرشار. و اما خدای کودکی ام پرتوی کم نور در پشت ابرهایی که نمی خواستند پنهانش کنند و بر عکس راز آمیز تر همچون زن زیبای پشت پرده ی نئی خدای شگفت کودکی ام را در جوانی زنده می کنم و از خواب ۲۰ ساله فریادش می کنم خوابش عمیق است گویی مدتهاست فراموشم کرده با چشمان بهت زده نگاهش می کنم از پشت پرده چشمانش را تجسم می کنم گو شه ی پرده را بالا می آورد گو یی از سیاهی غیر عادی چشمانم می شناسدم و من او را به فرشته ی نگبانم مبدل می کنم و من دگر گونه خدایی آفریدم شایسته ی آفرینه ی که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند مرا دگر گونه خدایی باید و من دگر گونه خدایی آفریدم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/01/31ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
داستان وادی دوم تو عطار داستان دیگری است که با روح و تنم آمیخته
وادی عشق که عشق پوستینی به مجنون داد و عشق فقاعی به خواجه ای . که شمایل گوسفندی برای مجنون به ز لباس انسانی که بوی تو را دارد همه ی پوستهای جهان وقتی کوی کوی تو باشد لیلی. مقام امن می بی غش و رفیق شفیق/اگر مدام میسر شود زهی توفیق و تو ای عجم که مدام با خود می اندیشم(قال اندرآ) "قال اندرآ"و وجودم بانگی برآوردی"قال اندرآ" که زیستنت همه فریادی شد تا قیام قیامت که در گوشهایم فریاد می کند "قال اندرآ" که عاشق چون به فریاد آمد وجودش همه بانگی شد. قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند/ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس تمام این حرفها رو بعد از خواندن کتابت نوشتم عطار ولی وقتی با بچه ها حرف زدم این بود تمام حسم : من اینجا چه می کنم وقتی نشسته ام در آنسوی نگاه تو وقتی وجودم پر شده از درد که در چشمانم می ریزم به امید اینکه نگاهم قلبی را بتکاند به امید اینکه بمیراندم اما دوباره از جا بر می خیزم و دوباره کابوس چشمان من و نگاه مردم و باز مرگی که زوالی ش نیست و من که مدام تکرار می شوم در حوض شش گوش کاشیها همراه چشمهای بادام تلخت امیر زاده ی تنها عصبانی ام دلم می خواهد حرفی نزنم از وادی دومت از گوهرت که از دید فرشتگانت حفظ کردی و ما می خواهیم به تاراج تماشا بگزاریمش و صدای پیرمرد خنزر پنزری که صدایش تنم را به لرزه در می آورد و چشمان غمگین من که از همه چیز مضحک تر است و تو که لبخند ت را با کیف همیشگی اش بر اشک دختری فروختی که همه همه را می فروشند که حراجی زده ایم عشقهامان را می فروشیم کهنه بیار نو ببر یکی بخر دوتا ببر حالا اینجا می نشینیم بغض می کنیم ژست می گیریم از عشق سخن ها می رانیم جلسه تمام می شود به اصلمان بر می گردیم رهایش می کنیم هان !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/29ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
حضور من کجاست که انگار نیستم
و حرفهایم که ته کشیده اند و امروز مدام با خودم تکرار می کنم بودن به از نبود شدن خاصه در بهار... چقدر سخته که خبر خوشی داشته باشی اما هیچ کسو نداشته باشی که بهش بگی اما خبر من؟ هیچ دارم یاد می گیرم که یا سکوت نفرت انگیزی را پیشه کنم تا دانسته نشوم و یا دروغ بگویم دریغا که نه اینم و نه آن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/01/20ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
حسرتا که مرا نصیب از سفره ی سنت سروری نیست شرابی مرد افکن در جام هواست شگفت که مرا بدین مستی شوری نیست بوی سبزه پوش در قاب پنجره آه چنان دورم که گوئی جز نقش بی جانی نیست و کلامی مهربان در نخستین دیدار بامدادی فغان که در پس پاسخ و لبخند دل خندانی نیست بهاری دیگر آمده است آری اما برای آن زمستان ها که گذشت نامی نیست نامی نیست (شاملو) کسانم را می بینم و بعد از یکسال غبار دیده بوسی های سال گذشته را از چهره شان می زدایم نگاهشان می کنم بی آنکه دیده باشمشان و تمام چه خبرهاشان را خبر سلامتی می دهم تکه تکه های نا شناخته ی منند از این روست که این گونه دوستشان می دارم . رهایشان می کنم با وعده ی دیدار سال آینده... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/01/03ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالدچه کوهی ست؟ تو نمی دانی نگاه بی مژه ی محکوم یک اطمینان وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود چه دریائی است! تو نمی دانی مردن وقتی که انسان مرگ را شکست داده است چه زندگی ست! تو نمی دانی زندگی چیست فتح چیست تو نمی دانی ارانی کیست و نمی دانی هنگامی که گور او را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتی و لبانت به لبخند آرامش شکفت و گلوی ات به انفجار خنده ئی ترکید و هنگامی که پنداشتی گوشت زندگی او را از استخوان های پیکرش جدا کرده ای چه گونه او طبل سرخ زندگی اش رابه نوا در آورد در نبض زیراب در قلب آبادان و حماسه ی طوفانی شعرش را آغاز کرد با سه دهان صد دهان هزار دهان با سیصد هزار دهان با قافیه ی خون با کلمه ی انسان با کلمه ی انسان کلمه ی حرکت کلمه ی شتاب با مارش فردا که راه می رود می افتد بر می خیزد بر می خیزد بر می خیزد می افتد برمی خیزد بر می خیزد و به سرعت انفجار خون در نبض گام بر می دارد و راه می رود بر تاریخ بر چین بر ایران و یونان انسان انسان انسان...انسان ها... وکه می دود چون خون شتا بان در رگ تاریخ در رگ ویتنام در رگ آبادان انسان انسان ....انسان ها ... انسان انسانیت انسان هر قلب که در آن قلب هر خون که در آن خون هر قطره انسان هر قطره که از آن قطره هر تپش که از آن تپش هر زندگی ست یک انسانیت مطلق است و شعر زندگی هر انسان که در قافیه ی سرخ یک خون بپذیردپایان مسیح چار میخ ابدیت یک تاریخ است ... و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده با قبا و نان و خانه ی یک تاریخ چنان کند نه تو کردی ...(رضاخان) نامش انسان نیست نه نامش انسان نیست انسان نیست من نمی دانم چیست به جز یک سلطان! ... وچه بسیار که دفتر شعر زندگیشان را با کفن سرخ یک خون شیرازه بستند چه بسیار که کشتندبردگی زندگیشان را تا آقایی تاریخ شان زاده شود ... و تاریخی سرودند در حماسه ی سرخ شعرشان که در آن پادشاهان خلق با شیهه ی حماقت یک اسب به سلطنت نرسیدند و آنان که انسان ها را با بند ترازوی عدالت شان به دار آویختند عادل نام نگرفتند جدا نبود شعرشان از زندگی شان و قافیه ی دیگر نداشت جز انسان... (۲۹اسفند روز ملی شدن صنعت نفت ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
ابر آزاری بر آمدباد نوروزی وزید/وجه می خواهم و مطرب که میگوید رسید شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام/بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت/باده و گل از بهای خرقه می باید خرید گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش/من همی کردم دعاو صبح صادق میدمید با لبی و صد هزاران خنده آمد گل بباغ/از کریمی گوئیا در گوشه ای بوئی شنید دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک/جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت/وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق/گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد/این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید (نوروز مبارک) با آرزوی سالی نیک برای همه ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
وقتی پله کان بلندو تاریک خونه ی قدیمی رو تا پشت در چوبی و کوتاه پشت بوم طی می کردم همه چیز برام رنگ ترس از نا شناخته ها ی اون دالان تاریک پر از جن و پری رو داشت .
اما وقتی در باز می شد وسعت بی نهایت آسمون بخشنده ی کویر بود که رنگ ترس و غربت رو از صورت معصوم کودکیم می گرفت شاید چون می دونست که کودک پر حادثه ای هستم... اون روزا چیزی از صورتای فلکی و سحابی ها و تولد و مرگ ستاره ها نمی دونستم . نمی دونستم که قبرستون ستاره ها کجاست یا اینکه ستاره همون جایی می میره که متولد شده. اما خوب می دونستم که ستاره ها همون اندازه که دورند نزدیکند (مثل خدا)وقتی دستمو دراز می کردم از آسمون می چیدمشونو وقتی مشتمو باز می کردم از دستشون می دادم . یادمه مامانبزرگ اولین کاری که می کرد پاشیدن آب روی کاهگلا بودو بعد توی احساس تازگی غرق می شد اما اینم مثل همه چیزای خوب عمر کوتاهی داشت. حسش مثل لحظه ای بود که سالها بعد تجربش کردم (پاشیده شدن آب به کلوخ دلم و بوی تازگی که مرگ هم از یادم نمی برد) اون شبا می شد تا ته آسونو تا خونه ی خدارو دید (ته راه شیری).اون آسمون اونقدر گویا بود که دیگه نیازی به تخیل یه کودک نداشته باشه. اما امروز فهمیدم که با مجهزترین تلسکوپ دنیا فقط ۴٪ آسمون رو میشه دید ولی ته دلم باور نکردم چون هنوز یه آدم بزرگ کوچکم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/28ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم/حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
حلقه ی توبه گر امروز چو زهاد زنم/خازن میکده فردا نکند در بازم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/12/25ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
"ای بهمن آیا در حال ریزش می شود مرا هم بگیری و با خود ببری"
روزی که این جمله رو خوندم با تمام جوانی و شادابیم به حقارتش خندیدم و امروز از ته دل در انتظارش... صبح با تمام خستگی وقتی از خواب پا شدم گریستم نمی دونم چرا اما تحمل کردن هر لحظه توی اتاقی که همش به اندازه ی چهار قدمه توی خوابگاهی که هر شب هشت تا در آهنی بروت قفل می شه و توی شهری که گرمای اسفندم دل سنگشو گرم نمی کنه دوستایی که خیلی راحت تنهات می ذارن... از همه چیز خستم ... هر شب با صدای بلند از پشت نرده های پشت بوم خدا رو صدا می زنم اما هنوز چشمام پر اشکه... خدایا احساس می کنم به تموم حساو اصول و عقایدی که یه عمره با عشق ساختم پشت پا زدم. کم آوردم اعتراف می کنم .شاید خیلی مغرور بودم اما تو بهم فهموندی که تا تو نخوای هیچی نیستم پس یکبار دیگه در محضر تو هیچ می شمو دوباره از پشت این هیچ بزرگ متولد می شوم. کاش این صفحه هیچ خواننده ای نداشته باشه یا حداقل اگه کسی خوند باورشون نکنه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/12/18ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
کلی وقته این جا نشستمو با این سرعت لاک پشتی هزار تا حرف و حدیث نوشتمو الان با یه بی احتیاطی
همه پاک شد تسلیم شدم شاید نباید فریاد می شد دردام . دیگه لام تا کام حرف نمی زنم ... ... و سکوت سرشار از ناگفته هاست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/12/16ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
دوباره اومدم خونه پر نفسای بابا
خوشحالم شاید به خاطر دوریم ...هر وقت میام خونه دوباره از نو عاشق همه چیز این شهر می شم مثل زاینده رودش زاینده . مثل خورشیدش درخشنده. مثل نقش جهانش پر از رمز وراز. امروز دوباره دهنه های سی و سه پل رو شمردم و نفس راحتی کشیدم و گفتم آخیش سی و سه تاست. امروز دماغمو چسبوندم به شیشه ی ماشینو با حسرت به یه بچه ای زل زدم که تموم دنیاشو با یه بسکوئیت توی دستای کوچولوش تقسیم کرده بود چقدر دلم می خواست این قدر شاد و شاکر باشم به قول شازده کوچولو بخت یار بچه هاس. امروز از بوی ملافه های سفید شسته ی روی بند رخت خونه ی عموم عیدو شروع کردم ... عید همه مبارک. امروز از همیشه عاشق ترم... امروز... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/12/10ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
امروز با یه کلاغ دعوام شد...
حسابی سرزنشش کردم که چرا نمی تونه بفهمه که داره بهار می یاد.در جوابم غارغاری سر دادو رفت. (راستی مناجاتی که توی مطلب قبلی نوشتم متعلق به کتاب بریداست.) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
خداونداکاری کن تا بفهمم هر رخدادنیکی که در زندگی ام روی می دهد به خاطر آنستکه سزاوار آنم.
کاری کن تا درک کنم چیزی که مرابه جستجوی تو وا می دارددر حقیقت همان نیرویی است که قدیسان را به جنبش وا داشته است. و تردید هایی که دارم همان تردیدهایی است که قدیسان داشته اند و ضعف هایی که حس می کنم همان ضعفهایی اند که قدیسان احساس می کرده اند . خدایا کاری کن که آنقدر فروتن باشم تا بپذیرم که با دیگران تفاوت ندارم. "آمین" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/12/07ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
چندتا برگ خشک شده سوغاتی آورده ام از خیابان های شلوغ که خودم هم شده ام جزیی از هیاهویش...
یه پاکت پر از پرتغال خریدم و نفسامو پر می کردم از بوی تازگیش اما صد حیف... توی سکوت دوتا جوون توی خیابونای خلوت و ممنوعه یه مشت آدم...به نام نامی دین دستاشونو جدا کردن تحقیرشون کردن (محتسب شیخ شدو فسق خود از یاد ببرد)مات و مبهوت گوشه ی تاریک خیابون همه چیزو تحمل کردم . بیزار شدم حتی از بوی پرتغال چه فایده که نفسات پر از بوی پرتغال باشه امه توش هوای آزادی نباشه؟ محتسب مستی به ره دیدو گریبانش گرفت /مست گفت ایدوست این پیراهنست افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی/گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/29ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
عرض خیابان را از سر دلتنگی طی می کنم بی آنکه حواسم باشد که چشمهایم بارانی اند و تمام مدت به این اندیشیدام:
برای این خلق شده ام که به سرنوشتم خیانت کنم ؟ به گمانم اهلی شده ام نمی دانم؟ ای دروازه های جهان مرا به باز یافتن فریاد گم شده ی خویش مددی کنید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/29ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
زندگی شوخی نیست جدی بگیرش کاری که فی المثل یک سنجاب می کند بی آنکه از بیرون و آن سو ترک انتظاری داشته باشد
........ ........ جدی بگیرش بدان اندازه جدی که در هفتاد سالگی، زیتون بنی چند نشا کنی نه بدان جهت که برای فرزندانت بماند ،بل بدان جهت که در عین وحشت از مردن مرگ را باور نداری بل بدان جهت که در ترازو،کفه ی زندگی سنگین تر است... (ناظم حکمت) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/11/26ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
فردا با تمام وجود عشق خواهم ورزيد با اينكه از هميشه تنها ترم ...
روز عشق مبارك. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/11/24ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
کره ی کوچک ذهنم حسابی بهم ریخته دیشب برای یه لحظه فهمیدم که آتشفشانهایم رو خیلی وقته پاک نکردم بائوبابها هم بدجوری ریشه کرده وگلم با اون چند تا شبپره که تا پروانگیشون منتظر می مونه بدون تجیر با چند تا خار نحیف و کوچیک تنها مونده و من دیشب بی اندازه دلم می خواست یه گوسفند بکشم با یه پوزبند... بشرطیکه گوسفندم راستشو بگیره و بره می دونم جای دوری نمی ره "وه که چه اسرار آمیزه دنیای اشک" یرای مسافر کوچولوی ستاره ی (ب ۶۱۲) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/16ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
آه تو میدانی
می دانی که مرا سر باز گفتن بسیاری حرف هاست. هنگامی که کودکان در پس دیوار باغ با سکه های فرسوده بازی کهنه ی زندگی را آماده می شوند می دانی تو می دانی که مرا سر باز گفتن کدامین سخن است از کدامین درد...
با آرزوی سعادت و سلامت برای همه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/14ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط هاله رضاییان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|